آدرينا شريفآدرينا شريف، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

آدرينا يعني عشق مامان و بابا

قصه -پارت 1

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یک مامان و بابا بودند که البته از زمانی که مامان می خواهد قصه را شروع کنه مامان و بابا نشده بودند . قصه از اونجا شروع شد که ..... مامان داشت زندگیش را می کرد و همه چی آروم بود تا زمانی که سربازی بابا حمید افتاد مشهد و همه چی عوض شد ........ بابا چند ماهی را خونه مامان بزرگ و بابابزرگ گذراند و توی این مدت بر حسب اتفاق یک خواسگار سمج ،‌کنه و احمق از سمت عمه جان مامانی اومدند خواسگاری و این باعث شد بابایی فکر کنه که مامان شاید قصد ازدواج داشته باشه به همین دلیل با اینکه سرباز بود به خودش اجازه داد و از مامان خواسگاری کرد. ادامه در پارت ٢ ...
22 ارديبهشت 1390

تقديم به بهترين مامان دنيا

  تقديم به بهترين مامان دنيا   ماماني عزيزم تقديم به تو كه اينهمه شب بيدار موندي تا من بخوابم من را تا پاسي از شب جلوي مانيتور راه بردي تا من بخوابم چي كار كنم ديگه اينطوري خوابم مي بره با اينكه از سر كار خسته مي آيي خونه اما خدمات ويژه اي به من و بابا حميد رضا مي دهي .             خيلي دوست دارم بوس گنده   ...
21 ارديبهشت 1390

تقديم به بهترين مامان دنيا

تقديم به بهترين مامان دنيا ماماني عزيزم تقديم به تو كه اينهمه شب بيدار موندي تا من بخوابم من را تا پاسي از شب جلوي مانيتور راه بردي تا من بخوابم چي كار كنم ديگه اينطوري خوابم مي بره با اينكه از سر كار خسته مي آيي خونه اما خدمات ويژه اي به من و بابا حميد رضا مي دهي . خيلي دوست دارم بوس گنده ...
21 ارديبهشت 1390

تقديم به بهترين مامان دنيا

تقديم به بهترين مامان دنيا ماماني عزيزم تقديم به تو كه اينهمه شب بيدار موندي تا من بخوابم من را تا پاسي از شب جلوي مانيتور راه بردي تا من بخوابم چي كار كنم ديگه اينطوري خوابم مي بره با اينكه از سر كار خسته مي آيي خونه اما خدمات ويژه اي به من و بابا حميد رضا مي دهي . خيلي دوست دارم بوس گنده ...
21 ارديبهشت 1390

باز هم دلتنگی

این بار هم دلتنگی و دلتنگی این بار بیشتر از دفعات قبل چون زمان ندیدنت زیاد شده ساعت ٦ عصر و من هنوز شرکتم همکار عزیزم امروز مرخصیه و من مجبور شدم از صبح زود آمدم دفتر و هنوز هم سر کارم . از صبح چند بار تلفن زدم اما تو فقط حواست به بازی گوشی بود و جواب مامان را ندادی . آدرینای مامان امروز صبح روز سختی بود چون تو بغل مامان بزرگ نمی رفتی و می خواستی که بغل من بمانی خیلی اذیت شدم تا توانستم ازت جدا شوم .     ...
21 ارديبهشت 1390

باز هم دلتنگی

این بار هم دلتنگی و دلتنگی این بار بیشتر از دفعات قبل چون زمان ندیدنت زیاد شده ساعت ٦ عصر و من هنوز شرکتم همکار عزیزم امروز مرخصیه و من مجبور شدم از صبح زود آمدم دفتر و هنوز هم سر کارم . از صبح چند بار تلفن زدم اما تو فقط حواست به بازی گوشی بود و جواب مامان را ندادی . آدرینای مامان امروز صبح روز سختی بود چون تو بغل مامان بزرگ نمی رفتی و می خواستی که بغل من بمانی خیلی اذیت شدم تا توانستم ازت جدا شوم . ...
21 ارديبهشت 1390