خاطره
امروز صبح كه داشتم از خونه مي امدم بيرون مثل هر روز صبح مامان اشرف جون جونيت اومد بالا تا كنارت بخوابه تا توي آرامش بخوابي و مبادا بيدار شي هر روز كلي صلوات مي فرستم تا بيدار نشي چون به محض اينكه بيدار شي فقط مي گي مامان مامان مامان ندا بعد هم بابا بابا بابا حميد و اعصابم حسابي به هم مي ريزه امروز هم متاسفانه داشتم كفشهايم را مي پوشيدم كه صدات اومد و من خيلي ناراحت شدم اما چاره اي نبود و بايد مي رفتم .











من فقط به خاطر تو و آينده ات است كه كار مي كنم درس مي خوانم و يا هر كار ديگري كه خودت مي داني و من نمي توانم بنويسم عزيز دل مامان الهي فداي اون شيطونيها و باهوشيهات بشه مامان الهي.........................
بوس بوس بوس بوس بوس
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خاطره
