آدرينا شريفآدرينا شريف، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

آدرينا يعني عشق مامان و بابا

يك روز خيلي بد

1391/7/3 9:56
نویسنده : مامان ندا
382 بازدید
اشتراک گذاری

تو جون مني عمر مني نفس مني زندگي مني

تو عشق مامان هستي

 

امروز يك مهر است و من مثل هميشه مجبورم از تور دور شوم و برم سر كار كه اين خودش از بدترين هاست حالا از همه بدتر اينكه الان خيلي شيطون شدي و يك ثانيه هم نمي شود از شما چشم برداشت.

niniweblog.com

ساعت 11 تماس گرفتم خونه مامان اشرف گفت كه خوب خوب هستي و داري توي حيات بازي مي كني قطع كردم و رفتم دنبال كارهام تا عصر هم چند بار ديگه تماس گرفتم و يكي دو بار خواستم برام شعر بخواني اما بابا اسي مرا پيچاند .

niniweblog.com

عصر هم رفتم كلاس و با خيال راحت بعد از كلاس رفتيم خانه البته بين روز هم حميدرضا گفت من مرخصي ساعتي گرفتم مي رم دنبال يك كار اما باز هم من نفهميدم .

niniweblog.com

خلاصه وقتي شب ساعت 8 رسيديم نزديكهاي خانه  حميدرضا گفت كه صورت آدرينا كمي زخمي شده نگران نباش كه من نگران شدم .............

niniweblog.com

البته واقعاً صورتش را كه ديدم خيلي چيز خاصي نبود يك زخم بود اما داستان اصلي مامان بوده كه بعد از اين ماجرا حالش بد شد طوري كه اوژانس تهران آمده چون آدرينا از لبه تخت توي حيات افتاده توي باغچه كه مامان خيلي خيلي ترسيده است .

niniweblog.com

 

آدرينا را هم دو بار بردند بيمارستان ولي دكتر گفته خوبه خوبه و حتي نياز به سي تي اسكن هم نيست كه البته مامان اينها به خاطر استفراغ كه چند بار داشته خيلي بيشتر ترسيده بودند كه فقط بايد خدا را شكر كرد كه بعد از ان زماني كه دكتر گفت ديگر استفراغ نكرد .

niniweblog.com

ولي من به نيروي منفي اعتقاد دارم زخم آدرينا دقيقا يك چشم است .

niniweblog.com

ديروز را كه دو مهر است كنارش ماندم و عصر هم او را بردم بيرون .

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

شيما
3 مهر 91 12:27
الهي من بميرم عسلي. نمي دوني كه چقدر حالم بود تا وقتي رسيدم بيمارستان. نانازي تو رو خدا مواظب خودت باش. خدايا خودت از همه بچه ها محافظت كن.