يك روز خيلي بد
تو جون مني عمر مني نفس مني زندگي مني
تو عشق مامان هستي
امروز يك مهر است و من مثل هميشه مجبورم از تور دور شوم و برم سر كار كه اين خودش از بدترين هاست حالا از همه بدتر اينكه الان خيلي شيطون شدي و يك ثانيه هم نمي شود از شما چشم برداشت.

ساعت 11 تماس گرفتم خونه مامان اشرف گفت كه خوب خوب هستي و داري توي حيات بازي مي كني قطع كردم و رفتم دنبال كارهام تا عصر هم چند بار ديگه تماس گرفتم و يكي دو بار خواستم برام شعر بخواني اما بابا اسي مرا پيچاند .

عصر هم رفتم كلاس و با خيال راحت بعد از كلاس رفتيم خانه البته بين روز هم حميدرضا گفت من مرخصي ساعتي گرفتم مي رم دنبال يك كار اما باز هم من نفهميدم .

خلاصه وقتي شب ساعت 8 رسيديم نزديكهاي خانه حميدرضا گفت كه صورت آدرينا كمي زخمي شده نگران نباش كه من نگران شدم .............

البته واقعاً صورتش را كه ديدم خيلي چيز خاصي نبود يك زخم بود اما داستان اصلي مامان بوده كه بعد از اين ماجرا حالش بد شد طوري كه اوژانس تهران آمده چون آدرينا از لبه تخت توي حيات افتاده توي باغچه كه مامان خيلي خيلي ترسيده است .

آدرينا را هم دو بار بردند بيمارستان ولي دكتر گفته خوبه خوبه و حتي نياز به سي تي اسكن هم نيست كه البته مامان اينها به خاطر استفراغ كه چند بار داشته خيلي بيشتر ترسيده بودند كه فقط بايد خدا را شكر كرد كه بعد از ان زماني كه دكتر گفت ديگر استفراغ نكرد .

ولي من به نيروي منفي اعتقاد دارم زخم آدرينا دقيقا يك چشم است .

ديروز را كه دو مهر است كنارش ماندم و عصر هم او را بردم بيرون .



يك روز خيلي بد
