امان از اين سركار رفتن مامان
ديروز ماماني جون جونيم مجبور بود تا دير وقت سركار بمونه و من هم كه اين موضوع را از صبح حس كرده بودم خيلي از اين بابت ناراحت بودم هم كم لالا كردم هم پوففه را خوب نخوردم تا منو زياد تنها نزاره ساعت شده بود شش و مامانم هنوز نيامده بود چند بار تلفني براش دغل دغل كردم اما دلم براش تنگ شده بود و مطمئن بودم كه اون هم داره از دوري من پرپر مي زنه .
.gif)
البته ما بيشتر به اين دليل رفتيم كه روز مادر بود و دوست داشتيم من خيلي زودتر كنار مامان گلم و بابايي خيلي زودتر كنار همسر عزيزش باشه .
.gif)
بابايي حدود ساعت شش و نيم من را حاضر كرد و آژانس گرفت و رفتيم شركت مامان ندا ./
.gif)
خيلي خوشحال شدم كنار اتوبان مدرس ايستاده بودم و ماشينها را مي ديدم و حال ميكرديم كه چشمم به مامان ندا افتاد از خوشخالي پرديم توي بغلش و ديگه پايين نرفتم .
.gif)
رفتيم خونه البته قبلش براي مامان اشرف و زنعمو شيما و عمه شقايق خريدكرديم .
من كه هنوز زبان ندارم اما دغل دغل غال=( ماماني روزت مبارك)


امان از اين سركار رفتن مامان
