شب سخت و خواب ديدنهاي آدرينا
ديشب خيلي عجيب بود حدود ساعت 1:30 نيمه شب از خواب بيدار شدي و گريه پشت گريه ، با هيچ وسيله اي آرام نمي شدي ، خيلي اذيت شدم بغل بابا حميد هم نمي رفتي و اين خيلي سخت بود چون من هم حالم اصلاً خوب نبود ، ديگه هيچ كاري نمي توانستم انجام بدهم به غير از اينكه تو را ببرم بيرون ولي چون همه خواب بودند امتناع كردم البته كه همسايه ها هم غريبه نيستند و همشون قسم و آيه داده اند كه حتماً اگر گريه كردي و آرام نشدي براي اينكه حال و هوات عوض شه بيرون از خونه ببرمت و يك دوري بزنيم اما بابا حميد رضا خان گفت : " ديگران خواب هستند ."
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
لب تاپ را روشن كردم و برات كليپ هاي مورد علاقه ات را گذاشتم تا بالاخره خوابيدي تا صبح چند بار بيدار شدي و تا من تكان مي خوردم بيدار مي شدي .
.gif)
اين رسمه هر شبه كه تا صبح روي دست من و توي بغل خودم مي خوابي اما ديشب خيلي عجيب بود نمي دانم چرا اينقدر خواب مي ديدي و گريه مي كردي.

صبح كه من بيدار شدم كه بيام سركار توي بدترين لحظه مرا ديدي لحظه اي كه لباسهام تنم بود و داشتم از در مي آمدم بيرون و با هزار بدبختي تونستم در برم .


شب سخت و خواب ديدنهاي آدرينا
