دکتر رفتن روز پنج شنبه
دكتر رفتن روز پنج شنبه
امروز من آمدم سر اتوبان گمنام و تو هم با بابا حميد رضا با آژانس آمدي اونجا كه بريم مطب دكتر رياضي چون دو روز سرما خوردي ...

وقتي رسيديم مطب من تو را بردم اتاق شير دهي مادران چون خيلي گرسنه بودي همان موقع چند تا ني ني ناز ديگه داشتن بازي مي كردن و صداي جيغ و بازي اشان مي آمد تو هم تا نصفه تا شده بودي و سرت را از لاي در برده بودي بيرون تا آنها را ببيني و كلاً بي خيال گرسنگي شده بودي همون موقع بود كه منشي آقاي دكتر تو را آويزان لاي در ديد و دلش ضعف رفت و آمد تو را بغل كنه كه تو هم پر كشيدي تو بغلش خانم منشي دلش برات ضعف رفت و گفت واقعاً كه توي تمام بچه هايي كه مي آيند اينجا اين از همه جيگر تره تازه مثل مامانش روابط عمومي قوي دارن ( تعريف از خود نباشه) خلاصه رفته بغل خانم منشي و پايين هم نمي آد.

بعد فهميديم كه اون روزي كه بابا رفته بوده اونجا و جواب آزمايش آدرينا بانو را برده بوده كل زندگي ما را براش تعريف كرده بوده از جمله عكسي كه من و حميد در 3 سالگي داريم و با هم از حرم امام رضا آمديم بيرون تا عكسي كه عقد كرديم و دستهامون توي دست همه و از حرم در حال بيرون آمدن هستيم قابل ذكر است كه در همان سه سالگي هم دستامون توي دست هم مي سازيم لبخندو حتي از يك قطره اشك خلاصه كه خانم منشي كلاًعاشق خانواده ما و از جمله آدرينا بانو شده بود .


دکتر رفتن روز پنج شنبه
