آدرينا شريفآدرينا شريف، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

آدرينا يعني عشق مامان و بابا

آدرینا و خاله ویدا

باور کردنی نیست باور کن مامانی رفتارت برام باور کردنی نیست عجیب غریب دوستش داری نوع رفتارت باور نکردنیه خدایی یعنی همه اینقدر خاله هاشون را دوست دارند من که دو تا خاله دارم فقط یکیشون اون یکی را اصلاً‌ دوست ندارم .   از لحظه ای که ایشون رسیدند خونه شما دیگه هیچ کس را تحویل نمی گرفتی فقط ویدا و ویدا و ویدا . موقع شام خوردن اینقدر غذا کردی توی حلقش که داشت بالا می آورد. عزیز دلم تو اینقدر مهربانی که گفتنش خیلی سخته وقتی همه داریم مثلاً میوه می خوریم تا مطمئن نشی همه میوه خوردن بی خیال نمی شی ناناسی مامان . ...
24 ارديبهشت 1391

روزهای آخر سال خانه تکانی و محمد جون با آدرینا

          این روزها با یک دنیا کار خانه کار بیرون کلاس زبان با یک دختر شیطون بلای ناز نازی جیگر طلا که خداییش یک بین الملله و حرف نداره اگر یک پدر مهربان و دوست داشتنی خونه ات نباشه و اینقدر کمکت نکنه داغون می شی هر روز یک کار یک روز ویترینها یک روز درب ها و پنجره ها یک روز با کمک آدرینا کابینتها و روز دیگر اتاق خواب . این جیگر طلای مامان اینقدر نازنینه که نگو نپرس همه اش می ره و می آید می گه محمدجون بیا بازی ولی در عین شیطنت اگر یک قطره آب بریزه زمین سریع می ره از داخل کشو دستمال در می اره و پاک می کنه ...
24 ارديبهشت 1391

تولدت مبارک

    ٩١/٠١/٢٦  دو ساله شدنت مبارک   آدرینای عزیزمان   روز تولد تو روز نگاه باران بر شوره زار تشنه بر این دل بیابان روز تولد تو گویی پر از خیال است یاس و کبوتر و باد در حیرت تو خواب است       ...
24 ارديبهشت 1391

سخت ترين كار دنيا

به نظر من تا همين الان بايد اعتراف كنم سخت ترين كار دنيا از شير گرفتن بچه هاست الان دقيقاً‌ از يك شنبه هفته قبل كه آدرينا توي ترك خواب راحت نداشتم و اكثر شبها و نيمه شبها مراسم داريم. اول راه كه اوايل فروردين بود كم كم كم شيرا را كم كردم و بعدش هم روزش را قطع كردم تا اون موقع بهانه گيري هاي زياد اما واي واي واي به اون روزي كه شب را قطع كردم اول رسماً بيچاره شدنم بود بعد كم كم به انواع راههاي قديمي متوسل شدم تا رسيدم به چسب زخم شايد وابستگي تمام بشه با اينكه اصلاً‌ قلباً‌  راضي نبودم و مشاور هم گفته بود اين كار را نكن اما واقعاً‌ چاره اي نبود ................ حالا نزديك آدرينا وارد سه سالگي شده و ...
24 ارديبهشت 1391

آدرینا و محمد جونش

حالا این روزها آدرینا خانم خیلی خوشحال و شاد و خندان محمد جون جونیش از مشهد آومده و کنارشه ، و حسابی با هاش بازی می کنی آدرینا هم یک محمدجون می گه صدتا از دهنش می افته همچین می گه محمد جون که روح را از تن آدم خارج می کنه . الان سر کار هستم از خونه چند تا عکس جدید هم از فسقل جون و محمد جون می زارم
14 اسفند 1390

تولد خاله حسنیه

تولد خاله حسنيه ديشب همگي رفتيم فرحزاد براي تولد خاله حسنيه شام دعودت بوم اما متاسفانه تو همان لحظه اي كه رسيديم حالت بد شد چون توي ماشين شير زياد خوردي - عمو هم كمي تند رفت - تل زنعمو را هم دو بار كردي ته حلقت كه اينها همه باعث شد حال تهوع شديد گرفتي و متاسفانه خيلي حالت بد شد.   من خيلي خيلي ترسيدم اما خدا را شكر بابا حميدرضايي خيلي خونسرده و اين طور مواقع خيلي به دادم مي رسه .   البته كلي ديگه آدم هم اطرافمان بود خلاصه بعد از يك ساعتي حالت خوب شد و دوباره شروع كردي به ادامه شيطنتها و براي خاله مجلس گرمي هم مي كردي و كلي دست دست مي كردي و همه را رهبري مي كردي تا براي تولد حسنيه دست ب...
26 بهمن 1390