نفس جان
سورپرایرز عالی و باورنکردنی
دیروز نزدیک بود از ذوق سکته کنم بابا حمید زنگ زد و گفت یک بسته با آزانس برام فرستاده که شخصیه و من باید حتماً خودم برم و اونو تحویل بگیرم من چون خیلی کار داشتم به نگهبان گفتم اما دوباره بابا حمید گفت باید حتماً خودم برم این شد که رفتم پایین تو را بغل بابا حمید دیدم یک جیغ بنفش از خوشحالی کشیدم . حمید چون می دانست من خیلی دلتنگم سریع رفته خونه و آدرینا را آورده تا من کمی آرام شوم عالی بود عالی بود عالی بود ...
نویسنده :
مامان ندا
14:16
آخرین واکسن بدجنس
با اینکه واکسنها خیلی خوبن برای آینده اما خیلی بد جنسن برای الان ................. چهارشنبه رفتیم مرکز بهداشت و واکسن آدرینا بانو را زدیم که اولش اصلاً سخت نبود اما آدرینا خانم به ما اجازه نداد براش کمپرس یخ کنیم و این خیلی بد بود چون باید این کار را انجام می دادیم . تب هم کرد و خلاصه کلی اذیت شدم باورتون نمیشه چقدر خوشحالم که تا هفت سالگی دیگه واکسن نداره. مامانی می بوسمت ...
سفر شیراز
توی این مسافرت که متاسفانه خیلی خیلی بد بود و اصلاً خوش نگذشت نفس مریض شد و روزهای خیلی سختی را اونجا گذراندم و این توی این همه مسافرت جزء بدترین ها بود . با این که شیراز شهر خیلی قشنگیه اما ..... ...
جیگر طلا
عشق مامان
نفس جان دیشب دو تا کلمه جدید شب و ماه مامان قربون اون حرف زدنت بشه الهي كه اينقدر زيبا تلفظ مي كني همه وجودم براي توست ...
نویسنده :
مامان ندا
15:03
funia
دیشب چه شب سختی بود
ظهر خوب نخوابیدی و فقط شیطونی می کردی یک ساعت بیشتر استراحت نکردی و این باعث شد که تا شب خیلی روی فرم نباشی . استخرت را آب کردیم و چند روز که می ری پایین آب بازی و این را خیلی خلی دوست داری . مامان جون آش رشته پخته بود تو هم خوردی و دیگه شام نخوردی ساعت ١٠:٣٠ هم تخت خوابیدی که متاسفانه سقف دستشویی مامان بزرگ چکه می کرد و آنها هم آمدند دم درب اما چون بابا حمید پایین بود و داشت با عمو امیر لب تاپ را درست میکرد و تو هم روی دست من خوابیده بودی من نتوانستم در را باز کنم و آنها هم فقط زنگ و در و بعد هم تلفن همین باعث شد تو بدخواب بشی بعد هم که بالاخره متوجه شدند بابا حمید پایینه ، و آمدند بالا رفتند داخل دستشو...
نویسنده :
مامان ندا
10:35









